سوسک!

با نام خدا

امروز (82/2/26) در آشپزخانه‌ي ساختمان شهيد مطهري در مدرسه‌ي معصوميه بودم كه ناخودآگاه يك سوسك زير پايم ماند و له شد و تركيد (تق صدا داد). مطمئن بودم كه مرده است. نشستم و در حال تماشاي سوسك بيچاره چند دقيقه‌اي به مسأله عمر و مرگ و اين‌جور مسائل فكر مي‌كردم كه شايد يك روزي هم عمر ما اين‌طور غيرمنتظره و فجيع به سرآيد! در اين حال بودم كه ديدم پاي سوسكه تكان مي‌خورد. تكان‌ها بيش‌تر شد و كمي ديگر بلند شد و تكاني به خودش داد و راهش را گرفت و رفت!

من از اين حادثه دو درس گرفتم؛ اول اين‌كه سوسك‌ها خيلي سگ‌جان هستند (همان‌طور كه معروفند) دوم اين‌كه دامنه‌ي اميد خيلي گسترده‌تر از چيزي است كه ما فكر مي‌كنيم. به اين زودي‌ها نبايد از كسي يا چيزي نااميد شد (آخر من از متلاشي شدن سوسك ناراحت و از خوب شدنش به‌كلي نااميد بودم!)

امتیاز کلی این مطلب (0)

0 از 5 ستاره
  • #326

    Silver Angel

    سلام
    شما خیلی با مزه هستین!
    اولش که پا گذاشتین روش چندشی بود! وووووییییی
    ولی در کل بامزه بود... با دیدن شما داره دیدگاهم نسبت به جامعه ی روحانیت بهتر میشه.

  • #325

    بانو

    نتيجه گيري جالبي داشتيد حاج آقا. كلا اين‌كه آدم با هر اتفاقي بتونه يه لحظه هم شده به فكر بره و يه نتيجه بگيره خيلي قشنگه كه ظاهرا شما اينطوريد.

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان میهمان

0 / 5000 محدودیت حروف
متن شما باید کمتر از 5000 حرف باشد